تبليغاتX
anima & animus

anima & animus

ما در پیاله عکس رخ یار دیده اییم

بذار ببینم...آره خودشه..همونه..همونه که منو به فاکِ اُزما داد.

خدا گوش میگیری؟! این همونه..بتِرکوونش.

سرخپوستاها میگن: "با طبیعت یکسان شوید تا درک کنید اسرار هستی را"!

با طبیعت یکسان میشویم تا دَرکنیم بادی را..!

 

مردم همیشه بهم میگفتن یکم عاقل باش منطقی باش..سنگین باش..با جذبه و مغرور باش..با اصالت باش..

اما هیچکدوم نگفتند "خودت باش"

+ نوشته شده در  7 Jan 2008ساعت 10 PM  توسط rahii & آگر 

چرا دخترا ۱۹ یا ۲۰ سالشون که میشه تازه به فکر ختنه کردن میافتن."اصلاً میریم قبل تر"؛

 

"کی گفته فقط پسرها ختنه میکنن؟مگه فقط ما چیز اضافه ای داریم که باید ورشدارن تا بهتر زندگی کنیم؟"

 

"الآن اومدیم الآن"؛

تنها فرق ما اینه که اونا بالا رو میکنن ما پایین رو.

دماغ!!! بینی!!! NOSE!!! و شاید ۱۰۰ماغ!!

 این دماغ ختنه کرده ها که جیبه باباشون رو سوراخ میکنن فکر میکنن فرقی هم دارن با ما!!

یکی بگه فرق ما چیه؟؟!

ما زودتر میبریم اونا دیرتر.

یه چیزی توو پرانتز( ):

توو همین کشور فاکین خودمون دخترا رو مثله پسرا ختنه میکردن،یه جایی،یه شهری با یه سنّتی.

سنّت باکره بودن.(میل بزن اگه به جزئیات علاقه داری).

+ نوشته شده در  17 Nov 2007ساعت 10 AM  توسط rahii & آگر  | 

روبوفه ی اتوبوس،جلوت میلیاردها آدم،دختر و پسر،مخصوصاً دخترای ترم اول که از ۹۰کیلومتری میشه از ابروهای ضایشون تشخیص داد،با مانتوهای نو و برعکس با قیافه های اِفتض.موهای رنگ کرده،لباس قرمز،لش بازیهای دخترانه.

این دخترای جلوییم که فکر میکنن من دلقکشونم،بابا من فقط دارم با آهنگِ عباس قادری فاز میگیرم.  این ممد آقاهم آهنگاش خداااااااست.

من اگه دلقک بودم میرفتم سیرک،الآن که نیستم چرا به من میخندن،اُسگلن!!

شایدم نخندن.دخترا دنباله سوژن،شاید سوژشون من نباشم،شاید این بدبخت صندلی عقبیشون باشه.

I don't know.Maybe they acting like funny girls,Maybe not,Or maybe their CRAZY

+ نوشته شده در  11 Nov 2007ساعت 11 PM  توسط rahii & آگر  | 

 

حسابش ساده است

همین که چپ چپ  نگاهمان می کنی و می گویی:

(( باید واقع بین باشیم))  یعنی

                                             دلت با ما نیست

 

 

                                                                                                       دکتر فاستوس        

+ نوشته شده در  12 Oct 2007ساعت 8 AM  توسط rahii & آگر  | 

فکر میکنی فردا چی بشه...هااا؟!

نمیدونم..شاید اعدام..شاید قصاص..ولی تهش مرگه!

راه دیگه ای نیست بشه اون زن بدبختُ که فقط بخاطره یه لقمه نون رفت دزدی رو نجات داد.

چرا یه راهی هست..اینکه بجای اون بری بالای چوبه!

صد سالِ سیاه...

میتونیَم بری از زندان فراریش بدی.. 

کجا ببرمش نگیرنش؟

قبرستون..ناکجا آباد..فقط باید بری.زندگیتم بیخیال بشی..

پس بیخیال..میذاریم کارشون رو بکنن.

آره..میذاریم کارشون رو بکنن.

یه نوشیدنی میخوری...

آره بدم نمیاد..

"یه فیلم وسترنه خیلی قدیمی"

 که البته با ترجمه‌ ی فارسی اینطور شده.به اصلش دقت کن:

 فکر میکنی چه بلایی سرش بیارن؟!

معلومه..سزای همچین غلطی بی بُرُ برگرد اعدامه..!

راهی هست بشه اون فاحشه رو از مرگ نجات داد؟

که چی..چشت گرفتتش.میتونی واسه خودت برداریش و ببریش یه گوشه ترتیبشرو بدی.فقط ممکنه بدشانسی بیاریو مثل اون مرد بدبخت شب توو تختت با چاقو دخلتو بیاره.

مزخرف نگو مرد..دلم بحالش میسوزه.دلم به حال این آدما میسوزه.تا حالا شده از پایین تنه خرجت رو دربیاری؟فکرشم واست سخته..مرددد   تو یه احمقی که به هیچی فکر نمیکنی جز لذت بردن.

فکر دردسرشرو کردی..ممکنه واسه سرت جایزه هم بزارن اونوقت خودم میام سروقتت.

از این مطمئنم!

بریم سالون یه آبجو دوبل مهمون من!

بریم....!

 ***

من دیگه هیچی نمیگم...فقط میگم آخه صدا سیما توف تووروو پدرت..یا پخش نکن یا اگه میکنی آخه تا چه حد سانسور.

بابا..فیلم سه ساعت و نیم رو میکنن ده دقیقه بعد حاج آقا زرق... میگه امسال ما فلان تومان فیلم تهیه و دوبله کردیم تا بینندگانمان بشوند فلان٪. آخه مادر...اِهم اِهم!

بللله خوب...ملّت گاگول میشینن دوبله شده ی کوهستان سرد و مرد عنکبوتی یا ماتریکس و ترمیناتور(پرشین باش..نابودگر) میبینن میگن اَاَاَاَ چَنی باحالَ..آخه عزیز من قربون اون ریش نتراشیدت بشم گاگولجان اُمراً اگه بفهمی موضوع اصلی فیلم چی بوده.قبول نداری مثالش فیلم ماتریکس..دیگه تابلو بود اونهمه مزخرف به هیجای فیلم نمیخوره..اما چون تووش بزن بزن داشت مردم خوشحال ما کیف کردن.

اونوقت یه کمپانی مثله گلوریَن میاد کارتون ها رو انقدر قشنگ و با حال ترجمه میکنه که کف همه میبره..(یه چیزرو صادقانه میپرسم ازت:تا حالا شده تووی جمعی از کارتونایی که دیدی حرف بزنی..دیدی بعد از چند دقیقه همه استقبال میکنن و اسم قشنگ ترین کارتونها یا تکه کلامهای متن شخصیتهای کارتونیرو به زبان میارن..به این نتیجه رسیدی که کارتون دیدن بچگی نیست.شاید یجور فرار از غم و غصه باشه.شایدم یه جور بروز بودن!؟)

حالا اینارو گفتم..اومدن این کمپانیرو تعطیلش کردن چون از از نظر منکراتی مشکل داشت(مثلاً دماغ پینوکیو واقعاً دماغش نبوده و یا درزا شدنش به دلیل دروغ نبوده..یا سفید برفی یه کارایی غیر از شستن و روفتن واسه ۷کوتوله انجام میداده..و ازین قبیل)

بُگزریم..! بُبُخشید اگه سرتون درد گرفت..!

ولی در مورد این فیلم وسترن:واقعاْ اینجوری بوده.کیلینت ایستوود رو که خدا بخواد میشناسی..بازیگر نقش اول این فیلم بود!

+ نوشته شده در  26 Sep 2007ساعت 2 AM  توسط rahii & آگر  | 

باورت میشه الان ۳هفتست که داریم جون میکنیم..!

۳هفتست تمام اجزای بدنمون زیر این بار سنگین به فاک رفتن!

میتونی درک کنی چقدر سخته اولش کسی تحویلت نگیره..مثله این میمونه که از کشوری غریب بخوای بری کشور خودت اما کسی نیاد بدرقت...!

یوخده مروّت داشته باشین!

 

+ نوشته شده در  23 Sep 2007ساعت 11 PM  توسط rahii & آگر 

رفت و دیگر نه بر قفایش نگاه

از خرابی ماش آبادان

                                                         دلی از ما ولی خراب ببرد!

+ نوشته شده در  10 Sep 2007ساعت 6 PM  توسط rahii & آگر 

آن مَرد مُرد.

سالهای زیادی اورا میشناختیم..صدایش را زیاد شنیده بودیم.حتی در قسمتی از کارتون پلنگ صورتی.

 

صدایت جاودانه باد!

+ نوشته شده در  6 Sep 2007ساعت 12 PM  توسط rahii & آگر  | 

شبی در شهری دور افتاده مردی با سگ خود در آلونکی زندگی میکرد.
مرد از فروش سبدهایی که میبافت خرج زندگی خود و سگش را در می آورد.
روزی از روزها مرد تصمیم گرفت از شهری که در آن ساکن بود کوچ کند و به جای دور دستی برود تا بتواند زنی که سالها پیش از دست داده بود و بسیار او را دوست میداشت پیدا کند.
زن او را ترک گفته بود چون مرد انقدر تنبل بود که حاضر به انجام هیچ کاری نبود،اضافه بر آن که دایم الخمر هم بود.
او پس از تنها شدن فهمید که دیگر درآمدی برای خرج در بار ها و کاباره ها ندارد،به همین سبب سبدبافی را که کاری ارثی در خانواده اشان بود در پیش گرفت.کم کم به این نتیجه رسید که پولی که درمیآورد کفاف کارهای متفرقه او را نمیدهد.و فقط دو راه در جلوی خود میدید،"ترک الکل یا مردن از گرسنگی."

او راه اول را انتخاب کرد.سخت بود اما خود را با کار کردن مشغول میکرد تا حواسش پرت شود.شبها تا صبح کار میکرد و سبد میبافت.
پس از مدتی کار سخت، خود را در آینه نگاه کرد و لبخندی زد.چرا که دیگر آن چهره ی پف کرده و آن  چشم های گود افتاده آزارش نمیدادند.

***

مرد تصمیم گرفت اول به سراغ فامیل زنش که صدها مایل با آنجا فاصله داشت برود.به همین سبب تمام وسایل لازم را برداشت و به همراه سگی که در روزی بارانی به او پناه آورده بود به را افتاد.                    در راه...........

 

"اِاِه..چرا اینطوری میکنی..داشتم میخوندمش."
"جداً! فکر کردم داری میخوریش."
"شوخی بی نمکی بود،کتابمو بهم پس بده تا به مامان نگفتم.."
"کتابمو بده تا به مامان نگفتم(با لبی کج و لهنی لوس مسخره اش کرد).."
بعد کتاب رابه طرفش پرت کرد و با نگاهی سرسری به وضع اتاق خواهر کوچک خود آنجا را به سرعت باد ترک گفت.

"فکر میکنه چون از من بزرگتره میتونه به من زور بگه.
اَه حوصله کتاب خوندن را هم ندارم.."
کتاب را به گوشه ای انداخت و به طرف آشپزخانه در طبقه ی پایین رفت.از بالای پله ها روی محافظ پله نشست و تا پایین سُر خورد.

"سلام دختر گلم..کجا بوردی از صبح تا حالا،مامان حسابی دلش واست تنگ شده بود.بیا یه ماچ بده تا ناهارو برات آماده کنم."
او هم سرسری و بی میل یه ماچ آبدار داد و رفت تا صورتش را بشوید،اما ناگهان کنار چهار چوب دستشویی ایستاد و گفت:
"مامان پسرت دوباره من رو اذیت کرد،دوباره موقع کتاب خوندن اومد و حسابی حالمو گرفت.
میشه اندفعه یه چیزی بگی بهش(با ناله) چون اگه دوباره اذیتم کنه میدونم باهاش چیکار کنم.(ناگهان در ذهنش تصور کرد اگر تمام ناخنهای بلندم رو توی صورتش فرو کنم چه حال خوبی بهم دست میده)؛      خنده ای زیر زیرکی کرد در را بست.

 

+ نوشته شده در  31 Aug 2007ساعت 8 PM  توسط rahii & آگر  | 

دلم خیلی تنگ است. درست مثل شورتهای بندی با حداقل پارچه. به این سه ماه فکر می کنم و به این هفته هایی که مثل گه روی هم تلنبار شد و هیچ ….  هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم این همه وقت … حالا نه تنها هیچ چیز عوض نشده بلکه آنقدر غبار سکون گرفته که حتی رغبت ورق زدنش را هم ندارم. تنها چیزی که به خودم ثابت شد این بود که می توانم رشته ی آشغالم را ادامه بدهم وتنها تغییری که کردم این بود که کریه تر،رک تر و بی محابا تر می نویسم.

بیست بود ... حرف نداشت ... آنقدر خوب بود که حتی کسی جرات نمی کرد زیر صد تومن قیمت بدهد. باورم نمی شد . نگاهش که میکردی، میخکوب می شدی ... حتی اگر از جنس خودش بودی. هنوز چهره اش با تمام جزییات توی ذهنم هست. هیچ چیزش شبیه فاحشه ها نبود . لبهایش کوچک بود وصدایش آرام و لرزشی خفیف توی دستهایش بود. اندام باریک و خوش تراشش کنار ستون های سیمانی و زمختِ پل، توی چشم می زد. دلم می خواست بپرسم چرا؟ آخر او فاحشه ای از جنس بلور بود. نگاهش که می کردی آب می شد ولی حرص توی چشمهایش مانده بود. حرص خیانت . وانگار حق با او بود. آنقدر حق با او بود که وقتی کسی نگاهش می کرد شال قرمزش را جلو می کشید و سیگارش را توی دستانش فشار می داد.
پی نوشت: شاید این یادداشت تنها برای نگاهی معصوم بود که زیر پل هرز می رفت. هیچ چیز توی این مدت به اندازه نگاه آن زن آزارم نداده بود. پس نوشتمش.

همین.

+ نوشته شده در  30 Aug 2007ساعت 2 AM  توسط rahii & آگر  |